حرف های عاطفه

♥...به نام او که زیباست و زیبایی را دوست دارد...♥

بی قراری...

سلام... یکی دیگه از داستانام...

امیدوارم خوشتون بیاد..


 

 

 

 

    بعضی اوقات شک می کنم به وجودم...من هستم اما انگار

اینجا نیستم...وجود دارم اما هیچ کس منو قبول نداره...توانایی های

زیادی دارم اما هیچ کس باورم نداره...کم کم دارم از زندگی ناامید

میشم...نمی دونم دلیلش چی بوده که اینطوری شدم ولی

خب همیشه مامان بزرگ میگه هرچی خدا به آدم بده نعمت و هرچی

نده حکمته...شایدم راست میگه و فلج شدن من حکمتی داره...اما چه

حکمتی؟

صدای مامان بلند شد و مرا مثل هر روز از این افکار منفی ام جدا کرد...

-"پسر گلم...آماده شدی؟ کمک نمیخای عزیزم؟"

-" نه... مامان...خود...دم مـی پوشــــــم..."

با اینـکه پوشیدن لباس برایم کار آسانی نبود، با هر زحمتی که می شد

سعی می کردم خودم لباس هایم را بپوشم...ولی آنقدر این کار برایم

سخت بود و وقت زیادی صرف آن می کردم که مادرم به کمکم می

آمد ... برنامه ی هر روزم همین بود. با مادرم به آسایشگاه معلولین

می رفتم.آنجا کلی دوست و رفیق داشتم که وضع هیچ کدامشان بدتر

از من نباشد،بهتر هم نیست...به جرأت می توانم بگویم تنها حامی و

دلسوز من در دنیا، مادرم است. نه اینکه بگویم پدر ندارم...چرا دارم، ولی

هیچ وقت وجودش را کنار خودم حس نکردم...    

 خیلی دوست داشتم مثل بقیه ی بچه های آسایشگاه که همراه با پدر

هایشان می آیند، من هم با پدرم بروم ولی...پدر همیشه از من دوری

می کرد...از رفتار و نگاهش می توانستم حس تنفر را ببینم...همیشه

وقتی با مادر دعوا می کرد وسط دعوا بهانه ی من را می آورد و با آن

صدای غضبناکش می گفت" زن...وقتی دکترا گفتن این بچه این طوریه تو

چرا گذاشتی به دنیا بیاد؟...ببین...یه پسر 25 ساله که دم به دقیقه باید

آب دهانشو با دستمال پاک کنی،لباس هاشو بپوشی،ویلچرشو راه

ببری،حمامش کنی و...بازم بگم؟...آخه من نمی دونم تو با کدوم عقلت

این کارو کردی؟25 ساله که دارم این حرفارو بهت میزنم و همیشه تو

فقط میگی خب من مادرم...نمی تونستم بچه ای رو که چند ماه توی

وجودم بوده رو بکشم...خدا قهرش میاد...خدا...خدا...من نمیدونم ما

آدما چرا موقع بدبختی هامون پای خدارو می کشیم وسط؟...خدا اگه

مارو دوست داشت که این بچه ی معلولو رو دستمون نمینداخت...دل

خوش کردی به معجره؟؟!!دلت خوشه؟! اگه خدا می خواست رضارو

شفا بده که...اینقد طولش نمی داد..."

-" این حرفارو نزن مرد...از تو بعیده...تو که هرروز درب مغازتو با نام خدا

باز می کنی و همیشه میگی راضیم به رضای خدا،چرا این حرف هارو

می زنی؟...تو که عاشق امام علی هستی، توی مرام علی این چیزارو

دیدی؟"

تقریباً این دعواها و مشاجره ها هر روز سر کوچک ترین موضوعی به راه

می افتاد مثلاً اگر من از روی ویلچر ناخودآگاه می اُفتادم روی زمین،پدر

بعد از کلی ناسزا گفتن و حقیر کردن من ،مادر رو صدا می کرد تا به

کمکم بیاد...

 پدرهر روز زیر لب غر می زد و می گفت" خدایا... مَردم بچه میآرن تا

موقع پیری و کوری عصای دستشون باشه ولی ما بچه آوردیم که تا موقع

پیریش باید عصای دستش باشیم! خدایا،همه میگن حتماً حکمتی

داشته که رضا این طوری شده اما چه حکمتی؟؟!"

هیچ کس صدای غر های پدر رو نمی شنید و فقط من زمزمه هاشو

حس می کردم چون همیشه موقع عصبانیت و غر زدن، لبش می لرزید

و من اینو فهمیده بودم... 

وقتی مشاجره ها تمام می شد و پدر برای نشان دادن خشمش درب را

محکم بهم می کوبید، مادر بغلم می کرد و دلداری ام میداد...

"پسر عزیزم...رضا جان...دعای من همیشه پشت سرت هست مادر...به

حرف های بابات هم توجه نکن...عصبانی بود یه حرفی زد...پسر گلم من

اسم تورو رضا گذاشتم چون می دونم امام رضا طبیب

فقراست....قربونش برم حرمش همیشه پر از زائره...هیچ کس دست

خالی از حرمش بر نمی گرده...من شفای تورو از آقا طلبیدم...رضا جون

مادر...تو هم دعا کن آقا مارو بطلبه بریم پابوسش...باشه مادر؟"

شنیدن این جملات تازگی نداشت...با خودم می گفتم "منکه همیشه

دعا می کنم پس چرا هیچ وقت نمی تونیم بریم مشهد؟...نکنه امام رضا

هم مثل پدر منو دوست نداره؟..."

روزها و ماه ها می گذشت و من به بیست و ششمین بهار زندگی  ام

نزدیک می شدم.همه چیز مثل قبل بود...تا اینکه... یک روز مادرم از دوره

های ختم قرآن زنانه برگشت. سریع خودش را به داخل خانه

رساند...همیشه وقتی به این جور دوره ها می رفت، به خاطر موقعیت

من خیلی سریع هم بر می گشت. از درب وارد شد و سریع خودش را در

آغوشم انداخت. قطره های اشکش را روی لباسم حس می کردم.با

دستان چروک شده و مهربانش صورتم را گرفت و به من خیره

شد.قطرات اشکش هنوز در گوشه ی چشم هایش غلط می خوردند. با

صدای بغض آلودش گفت" رضا جان مادر...الهی دورت بگردم...بالاخره به

آرزوت رسیدی...دیدی گفتم امام رضا غریب نوازه؟...بالاخره حاجت مارو

داد.الان توی جلسه ی ختم قرآن اسم من و تو واسه سفر زیارتی به

مشهد انتخاب شد عزیزم...خوشحال باش..."

اشک از چشمانم جاری شد و مادر طبق معمول پیشانی ام را بوسید.

بوسه اش تسکین دهنده ی تمام درد های وجودم بود...

 

  روز موعود فرا رسید...قلبم تند و تند می تپید و اضطراب تمام وجودم را

گرفته بود... یاد حرف های مادربزرگ افتادم که می گفت" هرکس

برای اولین بار به مکان های زیارتی بره هر حاجتی بخواد،برآورده

میشه..."

نمی دونستم چه دعایی باید بکنم؟... ظهور آقا امام زمان

(عج)...سلامتیه مادر و پدرم...خانه دار شدن همه ی مستأجر ها

بخصوص آقا صمد قصاب محلمان که خیلی به من محبت می کند و قبل

از راهی شدنمان به سمت مشهد کلی سفارش کرد...یا...شفای

خودم...نمی دونستم باید چی بگم...احساس عجیبی داشتم که

کمترکسی ممکن بود درک کنه...بالاخره رسیدیم...مادر با دیدن پنجره

فولاد زار زار اشک می ریخت و با گوشه ی چادرش قطره های مرواریدی

اشکش را پاک میکرد.التماس دعای تمام هم محله ای هایمان مثل

فیلم از نظرم گذشت...

برای تک تکشان آرزوی سعادت و خوشبختی کردم...کنار پنجره فولاد

خیل عظیم جمعیت در حال زیارت کردن بودند. یکی در

گوشه ای از پنجره در حال خواندن قرآن بود،دیگری روبروی حرم ایستاده

و نماز زیارت می خواند،دختر کوچولویی با برادرش در حال دانه دادن به

کبوتر های امام بود...

" امام رضا والاترین مقام توی حرمه که همه آدمارو با یه چشم نگاه

می کنه... چه غنی باشی و چه فقیر همه پیشش یکسانیم...از هر

نژادی و با هر لهجه ای می تونیم با امام دردودل کنیم...". این حرفای

مادرم بود که آرامش بهم می داد و می گفت:"پسرم...درسته که تو

لکنت زبون داری...ولی امام رضا حتی حرفای ناشنواها رو هم می

شنوه...فقط کافیه دلت با امام باشه..همین عزیزم..."

مادر کنارم ایستاد و سعی داشت مرا دخیل ببندد ولی شلوغی و

ازدحام مانع می شد...کنار پنجره نشستیم و دعا خواندیم...

روزها گذشت ولی هنوز حالم مساعد نشده بود...نا امیدی در چشم

های مادر موج میزد...رئیس کاروان می خواست همه را جمع کند تا

برگردیم. احساس عجیبی داشتم. حال وهوای حرم خیلی دل انگیز بود و

حس طراوت و شادابی به آدم دست می داد... نگاه های دیگران آزارم

می داد...تقریباً تمام امیدم را از دست داده بودم...از اول هم می

دونستم که شاید شفا پیدا نکنم...آه خدای من...لحظه ی وداع با امام

رضا برام خیلی سخت بود..خیلی... نفس عمیقی کشیدم و دستهایم را

به ضریح فشردم...ناگهان صدای جیغ مادرم را شنیدم،برگشتم نگاهش

کنم که یکدفعه از هوش رفت.همه ی مردم دورم جمع شدند و مرا می

بوسیدند.بعضی ها لباسم را بو می کشیدند و بلند بلند می گفتند" امام

رضا به این پسر معلول نظر کرده...این پسر شفا پیدا کرد....خدایا..."

متوجه حرف هایشان نمی شدم...نگاهی به پاهایم انداختم.عجیب

بود...دیگر شل نبودند...می توانستم راحت تکانشان بدهم...چه بوی

عطری! بوی عطر بسیار دل انگیزی در هوا استشمام می شد و من ریه

هایم را با آن هوا پر می کردم...اشک در چشمان پیر و جوان حلقه زده

بود و همه مرا به آغوش می کشیدند...مادرم به هوش آمد و کنار پنجره

ی فولاد نماز شکر بجا آورد...

 

  از اتوبوس پیاده شدیم و من در حالیکه زیر بغل مادرم را گرفته بودم به

سمت پدر رفتیم.همه ی مردم محل مارا نگاه می کردند. پدر سر تا پایم

را نظاره می کرد. کنارش  ایستادم تا دستانش را ببوسم اما او مانع

شد...دوباره سرتا پایم را برانداز کرد وبا بغض رو به آسمان گفت:

"خدایا...منو تنبیه بزرگی کردی..."     

با تشکر از نگاه گرمتون... 

(راستی این داستانم میشد بهترم باشه ها..ایشالله بهتر مینویسم واسه آقامون..عاشق امام رضام خب... خودکار برمیدارم و ناخودآگاه مینویسم...شاید بعضیا خوششون نیومده باشه ولی خودم پشتش کلی بغض کردم و گریه و...حس و عاطفه ی وجودم تو این داستان دیده میشه ک...شاید فقط واسه خودم ملموس باشه...شایدم...نمیدونم!! امیدوارم دوسش داشته باشین...بازم مرسی از چشاتون...)

[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ عاطفه㋡ ] [ نظرات () ]