

دوستای گلم سلام...
فبل از شروع داستان یه توضیح مختصر میدم دربارش
...من خیلی وقته
دست به قلمم و هر وقت حوصله دارم یه چیزایی مینویسم که درآخر تبدیل به داستان
میشن...خب ممکنه توی داستان هام نقطه ضعف و خوبی با هم باشه..
.
از دوستایی که گفتن قلمم خوبه تشکر میکنم و از اونایی که اشتباهاتمو اصلاح کردن
واقعا متشکرم.
..شخصیت های این داستان کاملا تخیلی و زاده ی ذهن من
هستن...
البته باید بگم این یکی از بهترین رمان های منه که بسیار کوتاه شده و مختصر اینجا
گذاشتمش بنابراین ممکنه بعضی جاها احساس کنین اٌفت کرده و این بخاطر همین
مختصر شدنه...
از همتون تشکر میکنم که وقت ارزشمندتونو میذارین...امیدوارم
خوشتون بیاد...با تشکر عاطفه...
*فصل اول*
با وحشت از اتاق بیرون دویدم. صدای جیغ و داد مادر از حیاط به گوش
میرسید. خودم را دوان دوان به حیاط پشتی رساندم. با عجله از روی گل
های زیبا و خوش رنگی که به تازگی در باغچه کاشته بودم پریدم. مادررا
دلداری دادم . زیر بغل سحرناز را گرفتم و اورا به داخل خانه کشاندم.
سحرناز هروقت غش میکرد از دهانش کف می آمد و سنگینی اش چند
برابر میشد. همین، کار من را سخت میکرد. هر جور که بود سحرناز را
به اتاقش رساندم. حالش کمی بهتر شده بود. روی تختش دراز کشید تا
استراحت کند. سحرناز شدیدأ به پدر وابسته بود و بعد از فوت پدر روحیه
اش بهم ریخت.غش میکرد،در خواب گریه میکرد و کابوس میدید و نام پدر
را فریاد میزد. مادر هرماه اورا به مطب دکتر روانشناس میبرد.از همان
موقع حالش کمی بهتر شده بود ولی نه بطور کلی. خانم روانشناس زن
فهمیده ای بود. با مهربانی اش همه ی بیماران را مجذوب میکرد. صورت
زیبا و کشیده ای داشت با چشمان درشت و مشکی که هر کس را در
برخورد اول شیفته خودش میکرد. مطب بزرگ و فوق العاده زیبایی در
یکی از مناطق بالای شهر داشت. با تجربه ی بالایش توانسته بود حال
سحر را کمی مساعد کند. سحر دختر بسیار زیبا و زرنگی بود. در
مدرسه هیچوقت نمره ی کمتر از بیست نداشت. اما بعد ازفوت پدر
لطمه ی بزرگی به درسش وارد شد که همه را شوک زده کرد. او کنکور
داشت و ما همه نگرانش بودیم. باورم نمیشد همان دختر کوچولویی که
قبل از فوت پدر آنقدر شاد و سرحال بود پس از آن حادثه حالش اینقدر بد
شده باشد. سحرناز فوق العاده باهوش و زیرک بود. با چشمان آبی
رنگش چنان به چهره ی آدم خیره میشد که مجبور میشدی تمام
رازهای توی دلت را به او بگویی! مادر میگوید چشمان آبی سحر به
مادربزرگم رفته است! صدای آیفون رشته ی افکارم را پاره کرد. شایان
بود. دوست صمیمی و مهربان من که با وجود همه مشکلاتی که خودش
داشت سعی میکرد مشکل من را هم حل کند. گوشی را برداشتم و با
جدیت گفتم: کیه؟...
اگه خوشت اومد برو ادامشو
بخون...
نظر یادت نره بامرام 
ادامه حرفام