♥حرف های عاطفه♥

♥...به نام او که زیباست و زیبایی را دوست دارد...♥

حرف آخر عاطفه...

دلم نمیخاست اینو بگم....ولی خب فضای مجازی جایی نیس که بشه

تا ابد گرفتارش بشی... بالاخره یه روزی هم باید با وبلاگ نویسی و همه

دنگو فنگاش بای کرد.... دوس ندارم برمو همه دوستای خوبمو از دست

بدم ولی خب....شد دیگه...هر چند ماه یکبار میام بهتون سر میزنم و

نظراتون چک میشه ولی این عاطفه دیگه عاطفه ی همیشگی نیس...

واسم دعا کنید توی درسام موفق شم و امتحانامو بدم و....دیگه دوس

ندارم زیادی حرف بزنم پس بهتره واسه همیشه برم چون تقریبا همه

دوستای خوبم رفتن...از شمیم جون آبجی گلم، خواهش میکنم منو

فراموشم نکنه...از داداشی ها و همه آبجی های مهربونم،خداحافظی

میکنم و ازتون میخام منو حلال کنید...ماچبای بای میدونم خیلی از شماهارو

ناراحت کردم ولی قول  میدم وقتی داستان جدیدم تموم شد بذارمش

اینجا تا از خوندنش لذت ببرید و منو ببخشید!

Atefeh won't come back...if

+ حک شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




تولد دوباره!!

سیلوووووم!

دوباره برگشتم!نیشخند بالاخره از شر تنبیه خلاص گشته و پس از اندکی

تلاش توانستیم والدین گرامی را راضی نموده که بنده را مورد عفو

قراردهند...! بنابراین دوباره توانستیم اینترنت عزیزمان را بشارژیم!!! ازین

موهبت الهی بسی خردسند گشتیم و سعی کردیم نزد تمامی شما

رفقا بیایییم!!! امید است مارا عفو نموده بدلیل اینکه این چند وقت نبودیم

و مثه گذشته نظرات خود را بدهید....ممنونمماچ

 


ادامه حرفام
+ حک شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




* Atefeh will come back soon *

سلام میکنم به تمام دوستای گلم...

ی مدت آپ نکردم شرمنده! اومدم ی چیزایی بگم برم... من الان سخت

مشغول نوشتن داستان جدیدم هستم...

توی مدرسه هم روی یه پروژه تحقیق و پژوهش کار میکنم....

ترم کلاس زبانمم کم کم داره تموم میشه و فاینال در انتظار منه!

 درسای مدرسه هم آخر سالی سنگین شدن...

عیدو پیشاپیش تبریک میگم...خیلی خیلی دوستون دارم...ولنتاین هم

مبارکتون!!!

اوهو ! کوجا میری عسیس من؟؟ابرو

هنو حرفام تموم نشده که! گفتم آپ نمیکنم ولی نگفتم که دیگه نمیام!! نگران

 

هر کی مهلبون باشه و بیاد نظر بده منم جبران میکنم... چه دوستایی که تازه

اومدن پیشم و چه دوستای قبل نانازم...

دستتون مرسی میدونین که همتونو دوش دالم.قلب..همین جا از شمیمم که خیلی خانومه تشکر میکنم و .... همین دیگه فک کنم حرفام تمومید!

آپ میشین حتما بگین میام نظر بارونتون میکنم!

ولی اگه خواستین اطلاع بدین آپین توی پست پایین بگین که بیام وبتون بترکونم!! قربان

همتون...منتظر داستان جدیدام باشین...

بای تا های بعد (که نمیدونم چه زمانیه!!!)

در ضمن نظرات این پست غیر فعاله.... شوما هر جا دوس داری نظر

بده!ماچ همه جوره عزیزی

+ حک شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




 

                                        

 

 

 دوستای گلم سلام...

فبل از شروع داستان یه توضیح مختصر میدم دربارش...من خیلی وقته

دست به قلمم و هر وقت حوصله دارم یه چیزایی مینویسم که درآخر تبدیل به داستان

میشن...خب ممکنه توی داستان هام نقطه ضعف و خوبی با هم باشه...

از دوستایی که گفتن قلمم خوبه تشکر میکنم و از اونایی که اشتباهاتمو اصلاح کردن

واقعا متشکرم...شخصیت های این داستان کاملا تخیلی و زاده ی ذهن من

هستن...

البته باید بگم این یکی از بهترین رمان های منه که بسیار کوتاه شده و مختصر اینجا

گذاشتمش بنابراین ممکنه بعضی جاها احساس کنین اٌفت کرده و این بخاطر همین

مختصر شدنه...از همتون تشکر میکنم که وقت ارزشمندتونو میذارین...امیدوارم

خوشتون بیاد...با تشکر عاطفه...

 

*فصل اول*

 با وحشت از اتاق بیرون دویدم. صدای جیغ و داد مادر از حیاط به گوش

میرسید. خودم را دوان دوان به حیاط پشتی رساندم. با عجله از روی گل

های زیبا و خوش رنگی که به تازگی در باغچه کاشته بودم پریدم. مادررا

دلداری دادم . زیر بغل سحرناز را گرفتم و اورا به داخل خانه کشاندم.

سحرناز هروقت غش میکرد از دهانش کف می آمد و سنگینی اش چند

برابر میشد. همین، کار من را سخت میکرد. هر جور که بود سحرناز را

به اتاقش رساندم. حالش کمی بهتر شده بود. روی تختش دراز کشید تا

استراحت کند. سحرناز شدیدأ به پدر وابسته بود و بعد از فوت پدر روحیه

اش بهم ریخت.غش میکرد،در خواب گریه میکرد و کابوس میدید و نام پدر

را فریاد میزد. مادر هرماه اورا به مطب دکتر روانشناس میبرد.از همان

موقع حالش کمی بهتر شده بود ولی نه بطور کلی. خانم روانشناس زن

فهمیده ای بود. با مهربانی اش همه ی بیماران را مجذوب میکرد. صورت

زیبا و کشیده ای داشت با چشمان درشت و مشکی که هر کس را در

برخورد اول شیفته خودش میکرد. مطب بزرگ و فوق العاده زیبایی در

یکی از مناطق بالای شهر داشت. با تجربه ی بالایش توانسته بود حال

سحر را کمی مساعد کند. سحر دختر بسیار زیبا و زرنگی بود. در

مدرسه هیچوقت نمره ی کمتر از بیست نداشت. اما بعد ازفوت پدر

لطمه ی بزرگی به درسش وارد شد که همه را شوک زده کرد. او کنکور

داشت و ما همه نگرانش بودیم. باورم نمیشد همان دختر کوچولویی که

قبل از فوت پدر آنقدر شاد و سرحال بود پس از آن حادثه حالش اینقدر بد

شده باشد. سحرناز فوق العاده باهوش و زیرک بود. با چشمان آبی

رنگش چنان به چهره ی آدم خیره میشد که مجبور میشدی تمام

رازهای توی دلت را به او بگویی! مادر میگوید چشمان آبی سحر به

مادربزرگم رفته است! صدای آیفون رشته ی افکارم را پاره کرد. شایان

بود. دوست صمیمی و مهربان من که با وجود همه مشکلاتی که خودش

داشت سعی میکرد مشکل من را هم حل کند. گوشی را برداشتم و با

جدیت گفتم: کیه؟...

اگه خوشت اومد برو ادامشو بخون...

نظر یادت نره بامرام    از خود راضیچشمک                           


ادامه حرفام
+ حک شده در سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




سیلوووووووووووم علکم!

سلااااااااااااااااااااااامی دوباره به شما دوستای خوفم! ببشخین دیر آپیدم

الانم اومدم  آپ کنم با چندتا عسک از فوتبالیست های تیم

محبوبم....اگه گفتین کدوم تیم...؟؟!راستی برد استقلال رو تبریک میگم!

 

برین ادامه مطلبو نیگا کنین بگید دمت قیژ عاطفه جوون!

بامعرفت ها و خوشگلا نظر یادتون نره!

 

 

 


ادامه حرفام
+ حک شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




 

 

   

 

خوش اومدین!!نیشخند این وبلاگ توسط من واس زنگ دینی ساخته شده...ممنون میشم

برید سر بزنید بهش!www.school - religion.persianblog.ir   (توی لینکام

هست...)  

 شرمنده اگه جواب کامنت هاتونو دیر دادم اخه کامپیوترم خراب شده بودگریهگریه

+ حک شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




مقدمتان گلباران!!! ( دستم درد نکنه!)

 

 

هر پنجره را که دل سپردیم ، شکست

هر جام که عاشقانه خوردیم ، شکست

گفتیم غبار، شاید از آینه است

    بر آینه تا که دست بردیم،شکست... 

                 

××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

شاید تو یادت نباشد ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتن تو دلی

را به دریا زدم که تمام عمر از آب واهمه داشت ...

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

من از ترس فردای بی تو بودن همه ثانیه ها را به سکوت واداشتم، شاید که تو در همان دیروز من باقی بمانی....

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

  

می خواهم فاصله ها را بشکنم تا به تو برسم ولی افسوس فاصله ها درست برعکس دلها شکستنی نیستند!!

 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××× 

 

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

 
چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم

 


ومنتظرش می مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:

 


دوستش بدار ولی منتظرش نمان....

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به قول زی زی جوونم که همیشه میگه سیلوم...منم میگم سیلوووم!!

روز خوبی داشتم...شاد بودیم تو مدرسه...خوش گذشت! البته توی مدرسه هر روز

خوش میگذره به شرطی که اون روز فیزیک نداشته باشیم!!!

من همه درسارو دوس دارم جز فیزیک! واسه زبان که میمیرم! دعا کنین بتونم مترجم

شم!...بذگریم...یگانه جون کامنت گذاشته بود گفت قالبتو عوض کن!ابرو

منم گفتم چششششم و عوضش کردم...امیدوارم خوب شده باشه. امروزم هم

همکلاسیم که دوست صمیمیمه و کنارم توی کلاس میشینه قراره بیاد توی وبم! از

دبستان با هم دوستیم!نیشخنددوست جوووووونمه!!

 واسه همین آب و جارو کردم اینجارو!! ملیحه جووونم خوش اومدی خانومی!

بهش میگم وبم خوشمل شده باور نمیکنه! میگم کلی دوست خوب پیدا کردم بازم باور

نمیکنه! حالا از دوست جونام که همیشه بهم لطف دارن میخام نظرات گشنگشونو

واسم بذارن دور هم خوشحال شیم!!!قلب میسی...دوستون دارم

 

 

فعلن بای تا های بعدی!!!


ادامه حرفام
+ حک شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




 

 

میگم گوشیم تو خیابون رفت زیر کامیون

میگه شکست؟!  میگم:پ ن پ اومد بیرون گفت آخ قولنجم!

 

 

 

یکی از دوستام داره از دربند به سمت تجریش میره با کوله

پشتی .دختره اونو دیده میگه:شما کوهنوردید؟!

دوستم میگه پـَـــ نــه پـَـــ کارم باربریه.بار خورد سمت کوه .الانم

دارم برمیگردم!

زنگ زده گیر داده بیا بریم بیرون میگم کار دارم میخوام برم

تعمیرگاه میگه واسه ماشین؟

میگم:پـَـــ نــه پـَـــ یکی دو روزه گلوم درد میکنه میرم نشون بدم

ببینم از کجاشه!

 

دوستم داشت مسواک میزد

بهش میگم داری مسواک میزنی؟ میگه اره . میگم با چی؟

میگه با خمیر دندون…..

گفتم خاک تو سرت اینهمه بهت فرصت پ نه پ دادم استفاده

نکردی!!!

 

رفتم انشامو خوندم،معلمه اومده میگه:اینو به سبکه خودت

نوشتی؟

میگم:پـَـــ نــه پـَـــ به سبک استیل البرز نوشتم!

 

 

یکی منو دیده بهم میگه اسمت سحره؟

میگم پ نه پ لنگه ظهرم !

 

دوستم داشت یه سوال درسی رو برام توضیح می داد بهش میگم از اول بگو

متوجه نشدم. میگه از اول سوال؟

پ نه پ از جمع و تفریق اول ابتدایی شروع کن پایه ام قوی بشه!

 

به بابام میگم تصمیم گرفتم زن بگیرم میگه:میشناسیش؟ میگم:آره

میگه:مجرده؟

میگم:پ ن پ منتظرم شوهرش اجازه بده بریم خواستگاری!

هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم… آمپولا رو دادم به پرستاره…

می گه آمپول بزنم؟

پـَـ نه پَــ، توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!!

 

 

 

سیلام علیک!!!خیلی دلم واستون تنگیده بودش! نتیجه ی امتحانام تا اینجا خیلی خوب بود. به افتخار خودم بزن اون دست قشنگه رو!تشویقآهان...بزن شله!!!تشویقتشویقتشویقتشویق دمم قیژ...دستم مرسی!!قلب

متفکرراستی دوست جونیام به اطلاع عموم میرسانم که بنده به تازگی در

همین حوالی(بلاگفا) وبلاگی خوشمل مثه خودم ساخیدم...اگه پروفایل منو

خاستین حتمن به اون وبلاگم هد بزنین! فدااای همتون! نظر یادتون نره! تا آپ بعد بااااایگفتم بای! برو دیگه،چرا دنبال

من راه افتادی؟؟؟؟؟؟!

 


ادامه حرفام
+ حک شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




!!WoOoW!!

سلام علکم!

توجه...توجه!! برید ادامه مطلب چون فوتوبلاگ گذاشتم(ازشیرمرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه!)

 

خوفیین؟؟؟! تعجب نداره که! فول داده بودم بعد از امتحانا اینجارو بترکونم!

 

عاشقتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم

 

اگه نظر خاصی واسه زیباتر شدن وبم داشتین حتمن بگید

 

راستی این قلبا همه تقدیم به شما.

 

 


ادامه حرفام
+ حک شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()




چه عجب بالاخره من اومدم!!!

 

به به چه عجب بنده آپ کردم!

دلم وا شد یه کم!!

یه سری عسک اوردم که دیدنشون خالی از لطف نیس! دیگه کاریه که از دستمون برمیاد!


ادامه حرفام
+ حک شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط عاطفه یادگاری رفقا()